دوشنبه ۰۷ بهمن ۹۸

مشکلات مترجم ادبی، خانم سمیه نوروزی



 از دفتر نشر زنگ می زنند. گوشی را با ترس و لرز برمی دارم. اولین کارم است آخر. صدایی مهربان به من می گوید ترجمه ام را قبول کرده اند. می خواهد بروم برای بستن قرارداد .می روم. قرارداد را نگاه می کنم. مفادش را می خوانم. از خیلی چیزهاش سر درنمی آورم. اولین کارم است . آخر ناشر می پرسد چنددرصد می خواهم می گویم نمی دانم. هر قدر بقیه می خواهند دیگر. عددی را می نویسد توی جای خالی قرارداد. امضا می کنمش. خوشحال و خندان می آیم بیرون. یکی دو ماه بعد دوباره از دفتر نشر تماس می گیرند. کتاب را فرستاده اند . ارشاد از طرفی، پول داده اند و امتیاز انتشار کتاب را از ناشر اصلی خریده اند. چه خوب! پس اولین کتابم کپی رایت دارد. یعنی اسم من هم به عنوان مترجم در بخش فروش امتیاز چاپ ناشر خارجی ثبت شده. کیف می کنم. کتاب بعدی را دستم می گیرم.  برای ترجمه سخت است و حجیم. با وسواسی که دارم، کند پیش می رود. اما می ارزد به اطمینانی که به کارم دارم. چند ماه بعد تماس می گیرند از دفتر نشر. پیش خودم می گویم حتما ترجمه ام دارد منتشر می شود. اما همان صدای مهربان می گوید:  کتاب اصلاحیه خورده دو صفحه کامل حذفی دارد. چه کار باید کرد؟ نظرم را می پرسد. می گویم نمی دانم.  می گویم هرطور خودشان صلاح می دانند. اولین کارم است آخر. موارد اصلاحی و پیشنهادهاش را برایم می خواند. تأیید می کنم. کتاب می رود برای بازبینی. دو ماه بعد از دفتر نشر تماس می گیرند. می گویند کتاب مجوز گرفته و کارهای انتشارش دارد پیش می رود، اما دو ترجمه دیگر از این کتاب وارد بازار شده. جواب می دهم: بله، می دانم اما از زبان اصلی ترجمه اش نکرده اند؛ به علاوه، ما کپی رایت داریم. ناشر می خندد ونمی دانم فهمیده که جمله دومم را فقط برای خالی نبودن عریضه گفته ام، یا نه. می پرسد نظرم چیست. آیا با این وجود، هنوز هم تمایل به انتشار کتاب دارم؟ می گویم هرطور خودشان صلاح می دانند. اما انگار ناشر می داند . ته دلم چیست. اولین کارم است آخر ناشر موافقت می کند و کتاب می رود برای انتشار ...چند ماه بعد، تلفنی می شود وآشنایی امر می کند دست از ترجمه کتاب دوم بردارم متعجب می پرسم چرا؟ می گوید: فلان مترجم پیام داده که دارد همین کتاب را ترجمه می کند و نصف را هم رد کرده. نصف؟ یعنی نزدیک چهارصد صفحه ترجمه کرده؟ خب قبول. من که تازه رسیده ام صفحه پنجاه. چه کاری است؟ این همه کتاب. می روم سراغ یکی دیگر ...کتاب بعدی را ناشر سفارش می دهد. رمانی حجیم می خواهد برای مجموعه ای جدید. با وسواس دنبال اثری درخور می گردم و ترجمه اش می کنم و تحویل ناشر می دهم تا شاهد دومین کتابم باشم. رمان ِبا حذف«چشمک !!»و یکی دو کلمه دیگر مجوز می گیرد. ناراحتم که پرستار کتاب اصلی، چشمک پرانده اما پرستار نسخه فارسی رفتارش با بیماران، باید جدی تر از این حرف ها باشد. چه می شود کرد؟ خوشحالم که دست اندرکاران دستور به حذفِ خود پرستار نداده اند. منتظر می مانم برای انتشار. اما ًگویا نظر ناشر عوض شده. فعلا نمی خواهد چنین مجموعه ای را منتشر کند. تا کی؟ ...هنوز هم منتشر نشده کتاب بعدی پر است از فحش و فضیحت پادگانی. دو افسر لایعقل، شب بیدار مانده اند و نوشیده اند و ناسزا را کشانده اند به جان سربازها. اثر ضد جنگ است. باید ترجمه شود. نویسنده از بهترین نویسنده های تاریخ ادبیات است. اثرش باید ترجمه شود. سانسور را چه کنم؟ برای فحشها معادل نوشتاری پیدا می کنم. ضد جنگ بودنش را هم این طور توجیه می کنم که قضیه هیچ ربطی به ما و دفاع مقدس مان ندارد. خب پس. حل شد. کتاب را ترجمه می کنم. ایمیل می زنم به ناشر خارجی. درخواست می کنم برای خرید امتیاز کتاب. سریع با درخواست موافقت می شود و مبلغ درخواستی را اعلام می کنند: 850 یورو!! چرتکه می اندازم. رقم به دست آمده، چند برابر سود ناشر است؟ آن هم در صورتی که تمامی نسخه های کتاب فروش برود... پاسخ می دهم: این رقم اصلا در توان و تصور ناشران خصوصی ایرانی نیست. چون فروش کتاب اصلا در مخیله شما ناشران خارجی نمی گنجد. ما در نهایت بتوانیم دو هزار نسخه (حدود ده سال پیش البته) از کتاب رابفروشیم و با خوشحالی اعلام کنیم کتاب ، تجدید چاپ شد. حالا درباره این نویسنده، شاید سه یا چهار بار تجدید چاپ داشته باشیم، آن هم در فاصله ای شش هفت ساله. تخفیف می دهند:400 یورو! با رفت و برگشت های ایمیل بالاخره به رقمی معقول در اندازه ایرانی اش می رسیم و بر می خوریم به سوال بعدی: تاریخ دقیق انتشار کتاب. توضیحش واقعا سخت است: نمی دانم!! با تعجب می پرسد نمی دانم یعنی چه؟ برایش می نویسم که در کشور ما سرنوشت کتاب بعد از تحویل به ناشر به هیچ وجه مشخص نیست. چون کتاب بعد از یکی دو ماه، تحویل اداره ای می شود به نام اداره کتاب، زیر نظر سازمانی با عنوان خلاصه ی وزارت ارشاد (که ترجمه اش واقعا کار سختی ست). آن جا کتاب ها را تقسیم می کنند بین عده ای که باید محتوا را برر سی کنند مبادا نویسنده خارجی از دایره ادب و نزاکت و اعتقاد خارج شده باشد. ناشر خارجی بسیار معقول و منطقی جواب می دهد که هیچ مشکلی با این قضیه ندارد و فقط می خواهد بداند بررسی ها چه مدت طول می کشد. چون تاریخ احتمالی انتشار کتاب را باید در متن قرارداد بنویسد. توضیح می دهم: معلوم نیست! ممکن است یک ماه طول بکشد، امکان دارد یک سال اثر توی آن اداره گیر کند، از طرفی احتمال هم دارد که هیچ وقت از آنجا بیرون نیاید... پس از مکالمه ای چند روزه، ناشر خارجی پیشنهاد می دهد که امضای قرارداد را منوط کنیم به گرفتن مجوز از همان اداره ای که اسمش سخت است. خلاصه اش این که ما را حواله می دهد به خودمان و درخواست می کند درگیر اسم ها و مراحل عجیب وغریب نکنیم اَش. چشم. حق با آن هاست. کتاب بالاخره از اداره مذکور بیرون می آید و پا به بازار می گذارد و در کمتر از دو ماه دو سه بار تجدید چاپ می شود. طی این مدت هم بازخوردها منِ مترجمِ جوانِ تازه کار را امیدوار می کند.  اما وقتی به توصیه دوستی، چشمم می افتد به مطلب مفصلی که یکی از منتقدان خارج نشین نوشته، ذهنم درگیر می شود: ترجمه ناپذیر یعنی چه؟ چرا هنوز پا به بازار ترجمه نگذاشته، متهم شده ام به مترجمی محافظه کار و طرفدار سانسور؟ من که چیزی را حذف نکرده ام. دست داخل متن نبرده ام. نهایتش واژه رکیک گفتاری را تبدیل کرده ام به واژه ای هم تراز در نوشتار ....
کتاب بعدی را به سفارش ناشر قبول می کنم. رمان، درباره پسربچه ای ست کلیمی که پدر و مادرش را در ماجراهای جنگ جهانی دوم گم کرده، کشیشی سرپرستی اش را بر عهده گرفته و در جریان داستان، گفت وگوهایی شکل می گیرد درباره این دو دین. در نهایت هم نفس راحتی می کشم که پسربچه از دین آباء و اجدادی اش که احتمال داشت سانسور شود، دست می کشد و همراه کشیش می شود. با خواندن پایان رمان که قهرمانش سیاست های اسرائیل را در برخورد با فلسطین به شدت و گاه شعاری زیر سوال می برد، دیگرخیالم راحت می شود که مشکلی با ارشاد نخواهم داشت. ترجمه را تمام می کنم، تحویل ناشر می دهم، ناراحت می شوم که ترجمه ای دیگر هم از همین کتاب تحویل ناشری دیگر شده، کنار می آیم با شرایط، امید می دهم به خودم و البته هنوز که هنوز است، هر دولت منتظرِ دولتِ بعدی می مانم تا شاید افرادِ تازه وارد درک کنند این کتاب با هیچکدام از ارزش های ملی میهنی و اخلاقی منافات ندارد. بلکه اجازه صادر شود برای چاپِ کتابی که ناشر خارجی اش هشت سال منتظر مانده تا جای خالی «زمان انتشار کتاب »را در متن قرارداد پر کند.... کتاب بعدی تصویری ست.  ناشر دارد دنبال گرافیستی ماهر می گردد که تصاویر را دست کاری کند. می گوید نمی خواهد کتاب برود و به اصطلاح خودش گیر کند و بسوزد. بعضی حیواناتِ کتاب تبدیل می شوند به گونی های خوراکی و بعضی یقه ها کیپ می شود و بعضی آلات موسیقی به دسته بیل و اسلحه تغییر شکل می دهند.  خوشبختانه فضای کتاب گنگستری است و کسی نمی فهمد دسته بیل جای چی نشسته و مرغ و خروس توی عکس، قبلا چه بوده. نام بعضی کشورها هم توی متن حذف می شود و اکتفا می کنیم به«کشور مورد نظر ». گرافیستِ واردی ست. کارش عالی ست . کسی جز من و مدیر نشر نمی فهمد چه اتفاقی افتاده و مدیر نشر هم خیالش راحت است که من به کسی نمی گویم ... کتاب بعدی بروز است. تازه منتشر شده. نویسنده اش هم توی ایران طرفدار زیاد دارد. باید عجله کنم. با وجودی که ناشر خارجی حق چاپ اثر را به من داده، نمی شود مطمئن بود که ناشر یا مترجم دیگری سراغش نمی رود. قبل از بستن قرارداد به ناشر گوشزد می کنم که کتاب بروز است. من کمی سرعتِ ترجمه را بالا می برم و شما هم سرعتِ کارهای بعدی را. اطمینان می دهد بهم. دست به کار می شوم. حین ترجمه با ناشر خارجی و پسر نویسنده هم تماس می گیرم تا بدانند قدر تخفیفی را که در واگذاری امتیاز چاپِ کتاب بروز داده اند، می دانم. بخت با من یار است انگار. کتاب یک ماهه مجوز می گیرد. به ناشر خارجی خبر می دهم که این بار آن پروسه ای که اسمش را نمی داند و ازش سر در نمی آورد، یک ماهه سپری شده. خوشحال می شود و برگه قرارداد را می فرستد برای پر کردن جای تاریخ انتشار کتاب. اما هر بار که سراغ برگه  امضاشده قرارداد را می گیرد، با شرمندگی حواله اش می دهم به ماه بعد و کم کم به دو ماه بعد و جلوتر، به سال بعد و... نزدیکِ دو سال از گرفتن مجوز می گذرد. از دفتر نشر تماس می گیرند که بروم برای بازبینی نسخه نهایی. دسته ای ورق تحویلم می دهند تا نگاهی نهایی بیندازم و بررسی کنم که مشکلی دارد یا نه. نگران، منتظر نسخه خودم هستم که ببینم ویراستار کجاها را دست برده و پیشنهادهایش چه بوده. درست حدس زده ام. نسخه ای در کار نیست. یعنی چه؟ پس چه طور باید بفهمم ویراستار چه کرده؟ ادیت روی فایل؟؟ نگاهی می اندازم به همان صفحه اول عصبانی ام از این که جمله «قرار است برف ببارد »در گفت وگویی تلویزیونی، تبدیل شده به« شاهد برفی قریب الوقوع هستیم .»عصبانی ام از این که آن همه وسواسم روی حذف«که» ،های متعدد دوباره تبدیل شده به جمله هایی طولانی پر از«که »عصبانی ام از این که ناشر می گوید طبق قرارداد حق با من نیست، ولی لطف می کند و اجازه می دهد متنِ ویراستاری شده طبق سلیقه ویراستار را نگاه کنم و هرجا با واژه ِهای غریب متنِ ویراستاری شده طبق سلیقه ویراستار مشکل داشتم، می توانم بگویم. عصبانی ام از این که ناشر خارجی هم دیگر جوابم را نمی دهد. هر بار که می خواهم باب گفت وگویی جدید را با او باز کنم عذرخواهی می کند که سرش شلوغ است و حواله ام می دهد به ماه بعد و کم کم به دو ماه بعد. بخصوص از وقتی سوالش را جواب دادم که از آخرین کتابِ نویسنده نوبل بُرده، تابه حال پنج نسخه به بازار ترجمه ایران ارائه شده...  ناشر قبلی ام دلخور است که چرا از دستش گله کرده ام. ناشر خارجی کتاب جدیدم جواب ایمیل نمی دهد. ناشر ایرانی دلداری ام می دهد نگران نباشم از احتمال ارائه ترجمه های دیگر از این اثر حجیم. دوست و آشنا ازم می خواهند به گرفتن یا نگرفتن مجوز فکر نکنم. همکارانم دعوتم می کنندبه این که کمی سرعتم را ببرم بالاتر. خودم مانده ام با کتاب دوستانی(!) که پی دی اف دومین ترجمه ام را به رایگان در اختیار کتاب دوستان(!) دیگر گذاشته اند، چه کنم. بعضی زبان دان ها استدعا دارند مترجم ها دست از ترجمه بردارند و هرکس می خواهد، برود به زبان اصلی رمان بخواند. توی محافل ادبی، مترجم ها را با ماشین ترجمه مقایسه می کنند و کارشان را با وجود گوگل ترنسلیتر و نرم افزارهای ترجمه، راحت تر از قبل می دانند. بعضی ناشرها به خاطر منفعت مالی، مترجم ها را دعوت می کنند به ترجمه کتاب هایی که نه تنها یک ترجمه عالی از آن ّاثر در بازار کتاب وجود دارد، بلکه بازار از تعدد ترجمه شان اشباع شده، مترجم های انتخاب شده، از هر زبانی که بلدند، با هر نثری که دارند، با هر سطح سوادی در زبان مقصد و مبدأ می شتابند به لبیک گفتن. بعضی دیگر از مترجم ها نشسته اند ببینند مترجم های دیگر کدام نویسنده را به بازار معرفی می کنند، بلکه بروند دنبال ترجمه آثار دیگر همان نویسنده و مراحلِ معرفی نویسنده جدید گردن خودشان و ناشرشان نیفتد.  بعضی ناشرها برای دادن کمترین حق الترجمه و در اقساط متعدد، مترجم را به حضیض ذلت می کشانند. بعضی ناشران تازه کار به اصطلاح خودشان زرنگی می کنند و کتاب را بعد از فیپا گرفتن نگه می دارند تا مبادا اثر سریع تر از حد انتظارشان مجوز بگیرد و طبق قرارداد نتوانند بیشتر از دو سال مترجم بخت برگشته را توی آب نمک بخوابانند. بعضی ویراستاران فکر می کنند مترجم وجود خارجی ندارد  و متن باید از نو نوشته شود . بعضی کتاب دوستان(!) ترجیح می دهند نسخة افست شده کتاب های موجود در بازار را با قیمتِ پایین تر بخرند  و همان مبلغ اندک را از مترجم اثر دریغ می کنند. بعضی ناشران... بعضی همکاران... بعضی کتاب دوستان... بعضی ویراستاران... اداره کتاب ممیزان... کمیته نظارتِ نمایشگاه بین المللی کتاب تهران... با چه کسی طرفم؟ طرف کدام را بگیرم؟ از کی گله کنم؟ وقتی می خواهم درباره مشکلات بازار ترجمه بنویسم طرف صحبتم که باید باشد؟ نمی دانم. فقط می دانم نمی شود نادیده بگیرم همین معدود مترجم شریف را که با وجود مشکلاتی که گفتم، سرسختانه به کارشان ادامه می دهند،  ّهمین معدود ناشر متعهد را که ایستاده اند مقابل بازار بد کتاب و معضلات سروکله زدن با ایادی سانسور، و همین معدود جمعیت کتاب خوانی را که دل خوشی این روزهای همه مان اَند....

Link: https://manatarjome.com/news/مشکلات-مترجم-ادبی،--خانم-سمیه-نوروزی2.html

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه

نام و نام خانوادگی :
دیدگاه شما :
* مانا ترجمه هیچگونه مسئولیتی نسبت به دیدگاه های کاربران ندارد و تمامی مطالب ارسالی دیدگاه و نظر شخصی کاربران است.
ورود به سیستم
شناسه کاربری(ایمیل): گذرواژه: - فراموشی گذرواژه ؟
محاسبه فوری هزینه ترجمه
شما می توانید با انتخاب زمینه و زبان ترجمه و وارد نمودن تعداد کلمات متنی که باید ترجمه شود، هزینه و زمان تحویل ترجمه را بدست بیاورید.
زمینه: زبان: تعداد کلمه:
پست الکترونیکی شما :

خبری شد خبرتان خواهیم کرد!

آیا سوالی دارید؟

سوال خود را با ما در میان بگذارید

تماس با پشتیبانی
ورود به سیستم

×
enamad image